تبليغاتX
بی قیدانه

تا به حال چند بار طلوع خورشید رو دیدین؟

نه اینکه صبح زود از خواب بیدار بشید و وقتی دارین با عجله آرایش می کنید یا یقه پبراهن و کتتون رو مرتب میکنید تا به ادارتون..دانشگاه...یا کلی کار دیگه برسید..یه نگاهی به بیرون از پنجره می اندازید و می بینید که بله..خورشید هم داره بالا میاد.

خیلی ها هم ممکنه اصلا از طلوع خوششون نیاد.."باز شروع یه روز خسته کننده ی دیگه...لعنتی!"

یا شاید بگید این که دیگه دیدن نداره هر روز داره طلوع میکنه..وقت هم واسه دیدنش زیاده!!

اما نه...فرصت خیلی کمه..کی می دونه.. شاید فردا دیگه طلوع نکرد ..شاید فردا چشم های من دیگه نبینه..شاید..

من امروز دیدم..شاید امروز قشنگترین روز زندگیم باشه..یه دوست اونو بهم هدیه کرد

فقط یادت باشه هر وقت خورشید رو دیدی بدون منم دارم به همون خورشید نگاه میکنم که تو نگاه میکنی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 9:22  توسط keyboard  | 

اگه یه وقت از کسی خواستین کاری انجام بده و گفت وقت ندارم !! بدونید دروغ میگه و نمی خواد این کارو واستون انجام بده!!

مثل من که اینهمه دیر آپ کردم و هرچه آرمان و سدیم عزیز گفتن که بابا!! خدا رو خوش نمی یاد ، بیا آپ کن، من تو گوشم نرفت و بهانه آوردم که درس دارم ..وقت ندارم!!! ما رو بی خیال بشید ..

ولی درد من اینها نبود...درد مرا هیچ گاه کسی از من نپرسید.. شبانه به من حمله میبرند و استخوان هایم را می تراشند..همه بدنم درد می کند.. دردی سرشار از لذت ..انگار صدایی مرا کوبیده است..

اینجا دستت را نمی گیرند جز برای شکستن..دردت را گوش نمیسپارند جز برای رسوایی..

 

 

 

در ضمن این پست رو فی البداهه و آن لاین نوشتم .اگه بد شد ببخشید!!

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 10:7  توسط keyboard  | 

اینجا ایران است،وطنم

اینجا همه چیز را می فروشند ، گاهی به قیمتی گزاف و گاهی بسیار ارزان . ارزان تر از آنکه بتوان خریدش و گران تر از آنکه بتوان از آن گذشت.

فقر را می فروشند ، تحصیلات را میفروشند (منظورم انبوه کتابی است که بر گرده میکشیم ! ) ،نان را می فروشند ، رخت و لباس را ...و گاهی شرافت والای انسانی را .

اینجا ایران است ، سرزمین قهرمانان ،زادگاه آرش

به سادگی همه اینها را می فروشند اما در انتها این عشق است که از یکدیگر گدایی می کنند ، عاجزانه در هر خانه ای را می کوبند و دست تمنا دراز می کنند .

اینجا ایران است ، زادگاه من

خیابان ها را میگردم ، جوهای آب را ، توده ی زباله ها ، خاکروبه ها ...اما هنگامی که بیزار و خسته ایستادم ، یادم آمد امروز باز هم جمعه است .

اینجا ایران است ، زادگاه مجنون

سرزمین عشق های دروغین ، فریبنده ، خوش ظاهر ، بی ایمان .

اصلا احساس می کنم خون آلوده ای را میان رگهایمان تزریق کرده اند . در هنگام تولد ، آن هنگام که زنی از درد به خود می پیچید و تکه گوشتی مفلوک می زاید .

اینجا ایران است

با خاکی گرم و پذیرنده .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 6:54  توسط keyboard  | 

دلم می خواد یک خودکار آبی باشم .

توان نوشتن ،

              گفتن ،

                   گریستن ،

توان تحمل های دردناک

توان در زمینه بودن ،

                         به رنگ صحنه در نیامدن ، در پارچه  محبوس نشدن

رنگ نباختن ،

تحمل خستگی ، خستگی های شبانه

و تحمل ظرافت های پوچ خودکار قرمز !

                                                    در حاشیه !!

 

                                                                                                                               

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 3:0  توسط keyboard  | 

 

دیگه سوسکی روی دیوار راه نمیره..دیگه شعدونی عطری نداره..دیگه پاییز نمییاد..واقعا شمعدونی عطر داره؟ من هیچ وقت نداشتمش . اما همیشه حسرت داشتنش ، افسانه وار در دلم می پیچید و در رویاهام پر می زد..از بچگی ، از همون وقتیکه تو کتاب علوم می خوندیم گل شمعدانی...........اصلا یادم نمی یاد در موردش چی می خوندیم ، من در آرزوش بودم و روش تکثیر و سوال امتحانی سخت مهمل بود . وقتی معلم می گفت هر کس واسه آزمایشگاه مدرسه یه گلدون شمعدونی بیاره ، دو نمره به امتحانش اضافه میشه و همه هم کلاسی هام در هراس و تکاپو برای خریدنش ، نگاههای ملتمسانه به جیب پدر و دستان مادر... و من دیوانه وار نگران شمعدانی کاغذیم روی دیوار اتاق بودم و مضطرب آب و نور و خاکش ، و بغض بود و اشک که در استخوانم می نشست .

دیگه سوسکی روی دیوار راه نمی ره ، دیگه پاییز نمییاد ، اما هزاران موجود ریز و بد بو توی کله ام وول می خورن ...شاید یه شکاف،،، با یه ژیلت ؟! روی جمجمه؟شاید گریزی به روشنی،، حتی برای اونها .

اما لذت دردناک رویای شمعدونی روچه کسی میتونه از من بگیره؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 2:43  توسط keyboard  | 

داشتم بین نوشته های قبلیم میگشتم که یه چیزی توجهم رو جلب کرد..نمی دونم هنوز به این تفکر و نوع نگرش ایمان دارم یا نه؟کلی سوال ریخت تو ذهنم...اون موقع ، در داغترین روزای عمرم درست فکر می کردم که صبح تا شب شعر و غزل این جوری میساختم یا حالا که سنگین تر فکر میکنم؟شایر فکر کنید منم مثل هزار تا دختر و پسر دیگه زده بودم تو کار عاشقی و دل شکستگی و از این قبیل..ک یارم تنهام گذاشته..نه..غربت من از یه چیز دیگه نشئت می گرفت..نگاهش کنید.

 

...روزنی اگر بود

از تشویش من

به آرامش دستانت ، به مهربانی چشمانت

خود را درون خود

چون زخم های کهنه ام فرو می شکستم و تو می شدم

نا مهربان من !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 9:30  توسط keyboard  | 

آه...امشب چقدر سنگینه...گوگوش داره می خونه و من دیگه هق هق نمیکنم..در نهایت تاریکی این شب ..خدایا قلب من باز تنهاترین شده..درد کهنه ای که سرباز کرده..آه بانوی پاییز من..بیا در میان گریسته هایم غسل کن...بیا و در من بمیران هر چه دلتنگی داری...نفرین به ناتوانی دستانم...در میان سینه ام برف میبارد..تنها؟ ! چگونه در این سرما روییده ای؟! لبهای تبدارم را به فنای دستان سردت به وام ببر..

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 2:16  توسط keyboard  | 

تا حالا شده تو خیابون، کنار جوی آب راه بروید؟من تقریبا همیشه این تجربه رو دارم،اما چند روز پیش یه چیز غریب توجهم رو جلب کرد...وقتی صدای نوازشگر جاری شدن آب رو شنیدم،نگاهم به پایین سقوط کرد تا..اما اون جا آب نبود! فقط فاضلاب بود! یه آب سیاه و بدبو .که حاصل ترکیدگی لوله های اطراف بود . فاضلاب محکوم به فنا و تنفر بود . اما این آلودگی نتونسته بود صدای شفاف آب ،  میل شدید  آب به جاری شدن رو عوض کنه . نتونسته بود اصالت رو ، شفافیتی که با سرشتش امیخته شده بود رو ازش دور کنه .و برخلاف یه رودخونه زلال، اینجا هیچ گیاهی،سنگ ریزه ای ، هیچ زیبایی همسفر فاضلاب نبود. اما میل بقا و زندگی در صدای قل قلش فریاد زده میشد،چون آلودگی در ذاتش رسوب نکرده بود.

 

                                                                                                                                      

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 12:18  توسط keyboard  | 

شروع کردن هر کاری سختیه خودش رو داره ،بعضی ها برای نشون دادن قابلیت هاشون در ابتدا ، دست به هر کاری میزنن ، گاهی سعی میکنن از افراد موفق به نوعی دزدی(!)به عمل بیارن..یا کلی هزینه میکنن تا دیگران این کار رو براشون انجام بدن ، یا..اما آخرش چی؟ تا کی میشه زیر نقاب دیگران دست و پا زد؟ یعنی من تا کی میتونم برای خوشایند ارباب ناچیز خود کلمات رو قافیه ببندم؟نه...می خوام این دفعه گریزی به" من" بزنم..نقبی به اعماق وجود..بفرمایید تو ، مجلس بی ریا است. 

                                                      

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 1:19  توسط keyboard  |